دموکراسی سبز

۱۳۸۹ آبان ۲۱, جمعه

زیر پوست یک جنبش


زیر پوست یک جنبش



عده ای بر این باور هستند که جنبش سبز بعد از انتخابات ریاست جمهوری (22خرداد 1388) با اعتراضات مردمی نسبت به تقلب در انتخابات شروع شد و با ادامه اعتراضات خیابانی و واکنشهای اجتماعی تا عاشورای حسینی ادامه پیدا کرد و با وجود اتفاقات عاشورای خونین ایران از اوج اعتراض به مدارا با حاکمیت تبدیل شد، باوری که شاید در ظاهر بتوان قبول کرد اما ماجرا به باور نویسنده این مطلب چیز دیگری است.

واکنش مردم نسبت به جهت گیری فرد یا گروهی در مقابل یا هم سو شدن با خواسته های مردم اتفاق تازه ای نیست که واکنشهایی که در همان ماه های بعد از انتخابات نسبت به تعدادی از هنرمندان دیده شد، موج اعتراضی که در دنیای واقعی و مجازی به خوبی قابل مشاهده بود، شاید این اعتراض در دنیای مجازی قابل مشاهده و قابل لمس بود، اما آنچه در سطح جامعه و دنیای واقعی نهفته بود چیز دیگری بود و تأثیر بهتری با خود در جامعه داشت، سخن از اتفاقات و حوادث سیاسی جامعه و پیگیری خبرهای مخالفان دولت و حاکمیت و مطرح شدن این موضاعات در مجالس خانوادگی و جمع های اجتماعی نزدیک واقعه ای نو وتازه نیست، و گاه سخنانی که دو پهلو گفته میشود و کنایه آمیز زده میشود، از تاکسی گرفته تا ایستگاه اتوبوس میزگرد هایی که گاه دو نفره هستند و گاه چند نفره، میز گردهایی که ممکن است حتی مدت زمان کمی به اندازه رسیدن اتوبوس یا فاصله دو خیابان باشد، تجربه ای که کم یا زیاد با آن مواجه شده ایم.

در نگاه ساده و ظاهری جنبش سبز در مقابل دولتی قرار گرفته است که در رقابتی تاریخی در انتخابات ریاست جمهوری به هر زَر و زوری که بود غالب شد، و این غالب شدن خود منجر به جبهه گیری و در مقابل هم قرار گرفتن مخالفان و موافقان دولت و در نهایت حامی آن حاکمیت شد، اما جنبش سبز تنها یک و یا دو رهبر یا یک اتاق فکر و تعدادی تئورسین برای مشخص کردن جهت و سمت سوی حرکت آن نیست، زیر پوست این جنبش حرکت عظیمی نهفته است که هدایت گر اصلی آن مردم جامعه هستند، مردمی که با تکثیر واکنش و نظر خود در مقابل اتفاقات و حوادث در جامعه های مجازی و حقیقی به قولی رهبران و تئورسین های این جنبش را سوار بر موج خود کرده به سمت نگرش ها و واکنش های عموم جامعه میبرد.

شاید از منظر حامیان قدرت در جامعه و در بین مردم فاتحه جنبش سبز را همان عاشورای بعد از انتخابات خواند، اما لزوماً جنبش سبز تکیه بر حرکت های اعتراضی خیابانی نداشت و عظیم تر از اعتراضات خیابانی تکثیر فرهنگ این جنبش و بیدار شدن ذهن جامعه در مقابل تمام کمی ها و کاستی هایی بود که در بخش های مختلف زندگی اجتماعی ، اعتقادی و سیاسی و اقتصادی جامعه در حال رشد و تکثیر بود. واکنش جامعه در مقابل هر کمی و کاستی و حتی برخورد های امنیتی با افراد نشان دهنه زنده بودن جنبش سبز چون آتش زیر خاکستر است، آتشی که اگرچه در ظاهر سفید و بی روح به نظر میرسد اما چنان گرمای ماندگار و تازه ای دارد که هنوز میتواند آتش بر خرمن علف های هرزه باغ وطن بزند.



این مطلب از نویسنده است و مسئولیت آن را به عهده می گیرد
(استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است)

©® http: //green-democracy.blogspot.com
E-mail: green_democracy@yahoo.com
.........................................................a.r.s

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

چند ساعات در برزخ... (یاداشتی از 10 ساعت بازجویی از من)

چند ساعات در برزخ... (یاداشتی از 10 ساعت بازجویی از من)



نویسنده: "متن زیر خلاصه ای از تجربه شخصی من از بازداشت و بازجویی غیر قانونی است که بعد از گذشت 1 سال منتشر میشود"



18آبان 1388، نزدیک ساعت 1 بعداز ظهر بود که از خونه زدم بیرون، مقصد خیابان طالقانی (اصفهان) بود، رفتم برای خرید یک عددDVD رایتر و بعد هم چند تایی از دوستانم رو ببینم، سوار بر اتوبوس واحد و در حالی که در حال خودم بودم به خیابان سیمین رسیدم، پشت چراغ قرمز سه راه سیمین خواستم از اتوبس پیاده بشم که راننده اتوبس گفت اینجا نمیشه اما وقتی دید دو نفر هستیم درب اتوبوس رو باز کرد که پیاده بشیم، یک نفر دیگه هم با من از اتوبوس پیاده شد، فقط برای لحظه ای برگشتم و صورتش رو نگاه کردم، بطرف تاکسی هایی اومدم که به سمت انقلاب حرکت میکردند سوار تاکسی شدم، وقتی تاکسی به میدان انقلاب رسید و پیاده شدم وقتی درب تاکسی رو بستم و اونطرف میدان رو نگاه کردم ناخوداگاه چشمم قیافه آشنای رو دید، شخصی که توی اتوبوس و پشت چراغ قرمز سه راه سیمین با من از اتوبوس پیاده شده بود، ذهنم مشغول شد، به اونطرف میدان انقلاب حرکت کردم و زیر چشمی همون فرد رو دید میزدم که البته تنها نبود و یک نفر دیگه هم بود که با هم حرف میزدند، به اون سمت میدان انقلاب که رسیدم به سمت دکـّه روزنامه فروشی حرکت کردم و الکی شروع کردم به نگاه کردن تیتر روزنامه ها، یک لحظه سرم رو برگردوندم دیدم اون دو نفر به من خیره شدن، خیلی عادی و با کمی سرعت رفتم پشت دکّه روزنامه فروشی همینطور که حواسم جمع اون دو نفر بود اولین شماره لیست تماس موبایلم رو آوردم، داداشم بود تماس گرفتم، در حال بوق خوردن بود که دیدم یکی از اون دو نفر در دیدی من قرار گرفت، گویی میخواست ببینه من هستم یا نه، به سمت تاکسی های که توی میدان انقلاب بودن حرکت کردم، داداش گوشی رو جواب داد فقط وقت کردم بهش بگم منو دارن تعقیب میکنن، به فلانی خبر بده، وسائل من از خونه ببرید بیرون و اینجا بود که حرف با گرفتن بازوی دستم توسط یکی از اون دو نفر قطع شد، این همون شخصی بود که توی اتوبوس با من پیاده شده بود، (14:10) گفت: آقا ببخشید میشه چند لحظه تشریف بیارین؟ گفتم: بله، بفرمائید، شما ؟ و بازوی دستم رو از دستش کشیدم، با حالتی عجیب گفت: آقای x بفرمایید چند لحظه با شما کار دارم، مقاومتی نکردم و گفتم: بفرماید، امرتون، دوباره بازوی من رو گرفت و به سمت دهنه مغازه های داخل میدان انقلاب برد، کنار پیاده رو، یک لحظه فقط ضربه ای رو به شکمم احساس کردم و به زمین افتادم، و بعد صورت خودم رو بر دیوار، کاپشن من رو از تن بیرون کشیده بودن، دستم از پشت بسته شده بود، کاپشن من رو روی سرم کشید و در حالی که بازوی من رو گرفته بود سرم را به طرف پایین خم میکرد و فشار میداد، از لبه پیاده رو که رد شدم فهمیدم کنار خیابان هستم سرم به طرف پایین فشار داده شد و داخل ماشینی شدم. یک نفر کنارم بود و دائم میگفت: چشماتو باز نکن، صدات در نیاد، بهش گفتم منو کجا میبرید به چه جرمی به چه حکمی که در جواب چند ضربه به پلوی من اثابت کرد که فهمید اینجا باید خفه بشم. از همون ابتدا سعی کردم جزئیات رو بخاطر داشته باشم، صدای موتور ماشین شبیه سمند بود، کفپوش ماشین هم برای چند لحظه دیدم کفپوش ایران خودرو بود. همین جا بود که صدای زنگ یکی از موبایل هام رو شنیدم و فهمیدم که پیش خودم نیست، صدای زنگ موبایل از جلوی ماشین میومد، یعنی دست کسی بود که صندلی جلو سوار بود، پشت سر هم گوشی ها زنگ میخورد و در جایی هم صدای گوشی قطع شد، بعد از چند دقیقه ماشین برای لحظه ای متوقف شد درب جلو باز و دوباره بسته شد، نکته ای که جالب بود این بود که هیچ حرفی بین این افراد رد و بدل نمیشد، نزدیک 30 دقیقه سوار ماشین و لحظه ای ماشین توقف نکرد، حتی به اندازه یک چراغ قرمز، وماشین متوقف شد، کسی که کنارم بود پیاده شد درب جلو هم باز شد، کسی بازوی دستم را گرفت، دست بزرگی داشت و با اطمینان میتونم بگم که دستکش دستش بود، کاپشن منو روی سرم فشار داد و گفت: خفه میشی و چشماتم باز نمیکنی، (یک صدای جدید و خشن) چند قدمی راه رفتم و اون با گرفتن بازوی دستم منو هدایت میکرد، به چند پله رسیدیم که نزدیک بود به زمین بخورم، 2 یا 3 پله باز چند قدم دیگه، لحظه ای احساس کردم صدای محیط کم شد و بعد صدایی پشت سرم شنیده شد که صدای دربی کشوئی بود که بسته شد، چند قدمی به این طرف و آن طرف حرکتم داد و بعد دوباره به راه افتادیم، احساس میکردم راه رو و یا سالن بزرگی باشد با کفپوشهای صاف مثل موزائیک، در مسیر شروع کرد با صدای بلند به فحاشی کردن و کوبیدن من به دیواره های اطرافم، با صدای بلند داد میزد: کله ات بوی قرمه سبزی میده، شما آدم نمیشید، یک جنبشی از تو ... بکشم بیرون که دیگه هوس این غلطآ نکنی، بعد از چند لحظه ایستاد و بعد دربی باز شد، وارد شدیم اما درب بسته نشد، گفت: چشماتو باز نکن، سرم رو به دیوار گذاشت و کاپشن رو از سرم جدا کرد، بدنم میلرزید، چشمهام رو بست و شروع کرد به گشتن جیبها و لباسهام، (یعنی کاملاً همه جای بدنم رو تفتیش کرد) جیبهام رو خالی کرد کمربند رو باز کردساعت و انگشترم رو با عصبانیت از دستم جدا کرد، آویزی که به گردنم داشتم رو هم جدا کرد، بعد دستام رو باز کرد و گفت: کفشها و جورابهات رو در بیار، بعد گفت: لباسهات رو در بیار، در حالی چشم بسته بود و سردم بود بلوزی که پوشیده بودم از تنم جدا کردم و بعد زیرپوشی که داشتم خواستم شلوارم رو در بیارم که گفت: نیازی نیست. و بعد صورتم رو به دیوار چسبوند و دستهام رو از پشت بست، ( دست بندی که استقاده میکرد فلزی نبود، اما به راحتی اون رو باز و بسته میکرد ) سردم شده بود و میلرزیدم ناگهان ضربه ای به پام اثابت کرد، بر زمین افتادم، شروع به کتک زدن و فحاشی کرد، هر و قت شکایتی میکردم بدتر میشد و میگفت: صدات در بیاد بیشتر میزنم و دائم اصرار داشت که من از زمین بلند بشم و به ایستم که باز دوباره از شدت ضربه بر زمین می افتادم، وقتی خوب خسته شد از زمین بلندم کرد و صورتم رو به دیوار چسبوند، و گفت: تا من بر میگردم نمیشینی. وقتی دور شد صدای بسته شدن رب اومد تمام بدنم درد میکرد و سردم بود، از شدت در نشستم و تحمل نداشتم، چند لحظه بعد از اینکه نشستم درب باز شد و با صدای بلند فریاد زد: ... مگه بهت نگفتم نشین، و شروع کرد به کتک زدن و بعد دوباره منو از جا بلند کرد و رفت، اینجا بود که فهمیدم کاملاً تحت نظر هستم حتی در همین مکانی که بودم، میدونستم جایی که هستم برای مهمونی نیومدم باید برای سختر از اینها آماده میشدم، تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که زیر لب زیارت عاشورای امام حسین (ع) زمزمه میکردم.

بعد از گذشت چند دقیقه ای که شاید 15 یا 20 دقیقه طول کشید درب باز شد و باز شخص قبلی با همان دستهای بزرگ و دستکشی که به دست داشت بازوی لخت مرا گرفت و بر صندلی نشاند، صدای جدیدی شنیدم که گفت: دستش رو باز کن، و بعد درب بسته شد، کسی روبروی من بود که صدای نفسهاش رو بخوبی میشنیدم در فاصله کمی از من، صدای پاهش به من نزدیک شد چشمم رو باز کرد، جرات نداشتم پلک بزنم، گفت: چشمت رو باز کن، کنارم ایستاده بود و چشم بند تیره ای رو داخل جیبش گذاشت، نور زیادی د راطراف نبود اما چشمم رو برای لحظه ای اذیت کرد، گفت: راحت باش، دستات رو بگزار روی میز، هنوز جرعت نداشتم سرم رو بچرخونم و صورتش رو ببینم، رو بروی من پشت میزی که بین من و اون بود ایستاد، نگاهی به من کرد و گفت: کتک خوردی؟ جواب دادم: اینجا گل و بوسه تحویل آدم نمیدن انگار فقط کتک دیگه، در جواب من گفت: به گل و بوسه هم میرسیم. به سمت درب حرکت کرد درب باز شد، بین درب قرار گرفت و با صدای بلند فریاد زد" چرا لختش کردین؟ مگه نگفتم کتکش نزنین؟ یک چیزی بیار بپوشه، و زیر پوش من رو با خودش آورد و به من داد و گفت بپوش.

بین من و اون میزی قرار داشت که فلزی نبود، شاید جنس پلاستیک یاMDF داشت، کنار دستش 2 پوشه بود و کیفی که برای یک لحظه اون رو بالا آورد و یکی از ان پوشه ها رو از داخلش بیرون آورد.

پوشه رویی رو باز کرد و شروع کرد به ورق زدن جوری که من نتونم ببینم چی هست هرچند جرات فضولی هم نداشتم، همینطور که پوشه ای که دستش بود روورق میزد گفت: آب میخوای؟ جواب دادم: نه ممنون، پوشه رو بست و بطرف درب رفت و بین درب قرار گرفت و گفت: یک لیوان آب بده، خیلی زود با یک لیوان آب برگشت، لیوان یک بار مصرفی که تقریباً پُر آب بود روی میز جلوی من گذاشت و گفت: بخور گلوت تازه بشه میخوایم با هم حرف بزنیم. منم که فهمیده بودم اینجا من تصمیم گیرنده نیستم یکم از آب لیوان رو خوردم البته با ترس فراوان.

قد بلند و هیکلی، صورت گرد و موهای که بیشترش سفید شده بود، کت خاکستری پوشیده بود، دستاش رو روی سینه هاش جم کرد و خیره به من گفت: خوب از کجا شروع کنیم؟ خودت اول معرفی کن، با صدای لرزانی که داشتم گفتم: معرفی دیگه نمیخواد، من کجا هستم؟ با چه حکمی اینجا هستم؟ از طرف چه ارگانی؟ دستش رو روی میز گذاشت و گفت: اینجا قرار من سوال کنم آقایx، و ادامه داد: میدونی برای چی اینجا هستی؟ گفتم: نه از کجا بدونم، شما باید به من بگید من اینجا چیکار میکنم، درجواب گفت: 13 آبان کجا بودی، گفتم اصفهان، گفت: میدونم، کجای اصفهان بودی، گفتم اومدم انقلاب بعد هم رفتم ورزشگاه تختی و با خواهرم برگشتم خونه، آمده بودم چون خواهرم تماس گرفت گفت اینجا شلوغه من میترسم، گفت: یعنی تو وقتی روبروی سی سه پل شلوغ بود و شعار میدادن نبودی؟ گفتم : نه، گفت: میخوای عکست یا فیلمی که نشون میده تو اون روز اونجا بودی برات بیارم؟ درجواب گفتم: من از اونجا رد شدم اما کاری به جمعیت نداشتم، با حالتی عجیب خیره شد توی چشمام و گفت: اینجا دروغ هیچ معنایی نداره، کسی هم قرار نیست به دادت برسه، اگه میخوای اینجا زیاد بهت سخت سپری نشه همکاری کن و هرچی هست بگو، و ادامه داد: 13 آبان رو کاری باهاش نداریم و حالا بعد به اون رسیدگی میکنیم فردای 13 آبان کجا بودی؟ شب؟، جواب دادم: من از یک روز قبل از 13 آبان سرما خورگی بدی داشتم، هنوز هم مشخصه که مریض بودم، و تا روز شنبه 16 از خونه بیرون نیومدم، یعنی نمیتونستم بیام، رو به من کرد و گفت: ببین من کاری با اینکه قبلاً فعالیت میکردی یا زمان انتخابات کدوم ستاد بودی و و در کل کاری با سابقه و فعالیتت ندارم، حتی وبلاگ نویس های تو برای من اهمیتی هم نداره، من فقط میخوام بدونم 14 آبان شب کجا بودی؟ حتی اینو میدونم که شب قبل از 13 آبان اومده بودی میدان انقلاب ساعت 1 نصفه شب، پس راستشو بگو کجا بودی؟ گفتم: شما که اینقدر خوب از همه چیز با خبرید و آمار من رو دارید خوب باید خودتون بهتر بدونید که کجا بودم، من خونه بودم و تا 2 روز بعد هم از خونه بیرون نیومدم، یعنی نتونستم که بیرون بیام. این سوال و جواب ها ادامه داشت و مُدام سوال میکرد 13 آبان کجا بودی؟ فردا ش کجا بودی؟ تا اینکه صدای اذان رو شنیدم فهمیدم که دیگه مغرب شده، باجویی که دیگه اون رو به اسم حاج آقا صدا میکردم پوشه ای که روی میز بود برداشت و نگاهی بهش انداخت، منم فرصت کردم نگاهی به محل که داخل اون بودم بیندازم، اتاقی که با دیوارهای که تازه با زنگ کرمی رنگ شده بود، درب فلزی محکمی که بالای اون پنجره کوچکی داشت که وقتی بهش نگاه کردم دوربینی رو از بیرون دیدم که اتاق رو زیر نظر داشت، تازه فهمیدم همه چیز داره ثبت میشه، و لامپ با نور سفید رنگی که در حفاظ فلزی به بالای سقف چسبیده بود، بازجو کیفش رو از روی زمین برداشت و کاغذ سفیدی رو جلوی من گذاشت و گفت: جمله ای که میگم رو بنویس، خوکاری به دستم داد و گفت: بنویس" چند نفر در صف نانوایی بودند، سطل زباله " رو به بازجو گفتم: سطل با کدوم ت باید بنویسم؟ خنده ای کرد و خوکار رو از دستم گرفت و کاغذ رو برداشت، گفت: من میرم برای نماز خوب فکر کنن دوباره میام، گفتم: ما هم بچه مسلمونیم، بخوایم نماز بخونیم باید چیکار کنیم؟ گفت: اگه بچه مسلمون بودی اینکارها رو انجام نمیدادی، و بعد اومد چشمام رو بست، درب رو باز کرد و بعد دوباره همون شخص دستکش به دست اومد و ستم رو از پشت بست و درب بسته شد.

بازم جای شکرش باقی بود که روز صندلی نشته بودم، با خودم کمی فکر کردم چرا این گیر داده به یک روز بعد از 13 آبان، آخه اون روز که خبری نبود !!! و در حالی که بشدت سردم شده بود زیر لب باز هم زیارت امام حسین (ع) رو زمزمه کردم، شاید 30 یا 40 دقیقه تا اومدن بازجو طول کشید، و باز شخصی دستکش به دست دست منو باز کرد، تا این لحظه متوجه درد دستم از بسته شدن نشده بودم، دستم که باز شد با دستام مچهای دستم رو شروع به فشار دادن کردم، درب بسته شد و بازجو باز چشمهای من رو باز کرد، رو بروم نشت و گفت: خوب فکر کردی چیز جدیدی یادت نیومد، گفتم: اگه برای شما 13 آبان و وجود من توی میدان انقلاب مهم نیست پس بگید روز بعد از 13 آبان چه اتفاقی رخ داده که من چند ساعت دارم بخاطرش بازجویی میشم؟ بازجو خنده تمسخر آمیزی کرد و گفت: خودت بهتر باید بدونی، فعلاً کاری با این موضوع نداریم، میخوایم یکم در مورد فعالیت هات حرف بزنیم، بگو، خودت بگو چیکار میکنی و چرا این کارها رو انجام میدی؟ گفتم: فعالیت؟ چه فعالیتی آخه؟ منم مثل بقیه مردم جامعه دارم زندگی میکنم !!! (اینجا بود که فهمیدم این بازجویی داره وارد قسمت جدیدی میشه) خیلی با هم بحث کردیم، از گفته های من در ستاد انتخاباتی میرحسین موسوی گفت، از جمله ها و بحث هایی که در مورد ولایت فقیه انجام داده بودیم، از فعالیت های گذشته خانواده مخصوصاً دادشم گفت و پرسید و در کل بحث اعتقادی شد، سعی میکردم در جواب سوالهاش چیز ناخوشایندی از نظر اون نگم وقتی بحث به ولایت فقیه رسید واقعاً مونده بودم چی بگم، منکر گفته هام و نظری که داشتم نشدم، اما این اعتقا و نظر رو شخصی دونستم و گفتم من این نظر و اعتقاد رو بر هیچکس تحمیل نکردم و نمیکنم، حالا اگر جایی هم مطرح شده ناخواسته بوده، در مورد وبلاگ نویسی و انتشار مطالب ی که مینویسم پرسید و بحث کردیم، بهش گفتم من فقط نظرم رو مینویسم یا منتشر میکنم تصمیم با خواننده است و مثل شما دین و سیاست رو به کسی تحمیل نمیکنم، اینجا بود که با عصبانیت فراوان گفت: دین؟! اینجا دین منم، قرآن منم، اینجا واسه تو خدا هم منم، با تمام خوشرویی که داشت وقتی به انکار چیزی میرسیدم یا حرفی میزدم که خوشایند نبود من رو متوجه میکرد البته با سیلی که به صورتم میزد، نزدیک 4 یا 5 ساعت حرف زدیم، من گفتم و او گفت، حتی از خصوصی ترین اتفاقات زندگی من برام حرف زد، شاید چیزهایی که فقط من میدونستم و یک نفر دیگه و خدا، در بین بازجویی سوالاتی از اطرافیانم و رابطه من با اونها پرسید، حتی به این نکته اشاره کرد که خیلی جالبه تو در دوستان نزدیک خودت کسانی رو داری که از نظر اعتقادی و سیاسی اصلاً هم سو و یک نظر نیستید که بحثی هم در این موضوع داشتیم، خسته شده بود و من خسته تر، دیگه توان هیچ چیز رو نداشتم، از معده درد و بیشتر از اون سرما داشتم کلافه میشدم، همین لحظه کسی به درب زد، بازجو درب رو باز کرد و بین درب با کسی شروع به صحبت کرد، شاید برای 1 دقیقه و برگشت، کمی بعد دوباره چشمهام رو بست، در حالی که داشت چشم بند به چشمم میزد گفت: آقای x ما باید به نتیجه میرسیدیم که نرسیدیم، با خود گفتم اینجا موندی شدم، گفتم: حاج آقا من بیماری ... دارم و باید دارو مصرف کنم، فقط همین، خنده ای کرد و گفت: نگران نباش اینجا رسیگی میشه، درب رو باز کر و خطاب به کسی گفت، ایشون امشب رو هم مهمون ماست تا به نتیجه برسیم، از من خدا حافظی کرد و رفت، شخص دستکش به دست دوباره اومد و دستم رو بست. چند دقیقه بعد دوباره همون شخص دستکش به دست اومد و من رو از صندلی جدا کرد و به طرفی هدایت کرد، احساس کردم از اون اتاق خارج شدم، من رو هل میداد و سمتی که میخواست هدایت میکرد، پا هام برهنه بود و سردی کف اون مکان رو احساس میکردم بعد از چند لحظه راه رفتن سردی هوا رو به خوبی احساس کردم، و باز چند پله و سختی زمینی که سرد بود و حس کردم اسفالت هست، من ر سوار ماشینی کردند شخصی کنارم نشست و ماشین حرکت کرد، در فکر این بودم کجا میرم، بازداشتگاه !؟ نزدیک 20 یا 30 دقیق بعد از حرکت ماشین کاملاً متوقف شد، درب ماشین باز شد و من رو از ماشین به بیرون آوردند اما این بار اون دست ها دستکش نداشت، در حالی که شخصی گردنم رو گرفته بود من رو از زانو بر زمین نشاند، در همین حال صدای ماشین و حرکت اون میومد، ماشین داشن دور میزد، صدای دنده عقب ماشین کاملاً تابلو بود، دستم ر باز کرد و گفت: دستات رو بگزار روی زمین، و بعد گفت چشمات رو باز میکنم تا 10 دقیقه دیگه باز نمیکنی، میگزاری ماشین که دور شد چشمات رو باز میکنی، چشمام رو باز کرد، جرات نداشتم پلک از پلک بردارم، بعد درب ماشین باز و بسته شد و صدای رفتن ماشین و دور شدنش، کم کم احساس کردم صدای تردد ماشینهای زیادی رو با سرعت بالا میشنیدم، چشمم رو باز کردم، نزدیک بزرگ راهی بودم که نمیدونستم کجاست، در فاصله ای دور چراغهایی رو دیدم، از روشنایی بزرگراهی که نزدیکم بود اطرافم رو بخوبی میدیدم، کنارم لباس، کاپشن، سر رسیدی کا با خودم داشتم، کفشها و جوراب هام بود، لباسم رو پوشیدم، جورابهام رو گذاشتم توی جیب کاپشنم که تازه فهمیدم موبایل هام توی جیب کاپشنم هست، هر دو موبایل خاموش بود، روشن کردم و با داداشم تماس گرفتم که همزمان اون یکی موبایلم از خونه زنگ خورد، به داداشم گفتم نمیدونم کجا هستم به طرف بزرگ راه اومدم و تازه فهمیدم که در حاشیه اتوبان خُرم و خیام هستم.

یکی از دوستام که به اون نقطه نزدیک بود با تماس داداش اومد و کنار اتوبان سوارم کرد، و بعد سوار ماشین دیگه ای به همراه داداش و پسر عموم و یکی دیگه از دوستان به خونه رفتم (23:45)، هنوز مات این روز و این حادثه بودم، کل ماجرا رو تعریف کردم، تازه فهمیدم اطرافیان کجا ها و با چه کسانی تماس گرفته بودن، چند ساعت بعد با وجود اینکه سیستم و تمام وسائل من از اتاق و خانه خارج شده بود با موبایل سری به اینترنت و سایت ها زدم، و با تعجب فراوان در سایت جرس و در قسمت ادبی سایت شعری از خودم رو دیدم که برای 13 آبان سروده بودم، سروده ای به نام " ما پیچکیم و آفت علف هرزه میشویم....".

دست رسی به سروده: لینک در وبلاگ" ما پیچکیم و آفت علف هرزه میشویم

دست رسی به سروده: لینک در جرس (راه سبز)" ما پیچکیم و آفت علف هرزه میشویم

هنوز و بعد از گذشت 1 سال از اون واقع هیچ وقت نتونستم بفهمم اون افراد چه کسانی بودن، از طرف چه ارگانی بودن، و چه اتفاقی در روز بعد از 13 آبان 1388 اتفاق افتاده بود و چرا با وجود این همه فشار و اتهامی که بر من وارد میکردند من رو رها کردند؟! از نکته های جالب آن روز این بود که من با خودم سر رسیدی (تقویم) داشتم که در آن دست نوشته هایی بود که در طول بازجویی نیز بسیاز نگران آن دست نوشته ها بودم،

" ناگفته های زیادی از این واقعه بود که در این متن گنجانده نشد، شاید بگویید خود سانسوری کردم "





این مطلب از نویسنده است و مسئولیت آن را به عهده می گیرد
(استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است)
©® http: //green-democracy.blogspot.com
E-mail: green_democracy@yahoo.com
.........................................................a.r.s

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

غدیر قـُم !!! تشبیه یا استعاره ؟

غدیر قـُم !!! تشبیه یا استعاره ؟

روزنامه وطن امروز با انتشار خبر سفر رهبری به قم و درج تصویری که همه روزنامه های روز چهار شنبه 28 مهر 1389 در صفحه اول خود داشتند تیتری زد که شاید در نگاه اول ساده از کنار آن بتوان گذشت اما با تأمل به تصویر و تیتر روزنامه وطن امروز میتوان به نکات هشمندانه و ناشیانه ای رسید.


تیتر روزنامه وطن امروز در روز چهار شنبه 28 مهر 1389 در نگاه اول به تشبیه سفر رهبری به قم با واقعه غدیر خم در آخرین سفر پیامبر اکرم (ص) به مکه و اعلام آشکار ولایت علی (ع) به نظر می آید، حال اگر تشبیه این روز با آن اقع هم درست باشد در تشبیه افراد کمی حرف و حدیث و جود دارد، چه کسی به تشبیه پیامبر (ص) است و چه کسی به تشبیه علی(ع) !!!

گفتن حرف های از طرف بعضی افرا چون مصباح یزدی که صبر و تدبیر آقای خامنه ای را به معصوم تشبیه کرده بودند و یا گفته های احمد جنتی با این مضمون که آقای خامنه ای سپه سالار سپاه امام عصر(عج) و خیلی از گفته های دیگر کم نبوده که دوستاران و مریدان آقای خامنه ای پا از گلیم خود فراتر گذاشته و و سفر او به قم را به واقع غدیر خم تشبیه میکنند، هرچند نقد بازار این روزهای ایران پاچه خواری و فدائی شدن است، هرچه بهتر پاچه بخارانی و فدائی تر باشی بیشتر از طرف قبله عالم مورد عنایت قرار خواهی گرفت، اما در این میان عده ای دین به دنیا فروخته و اسیر عصیان درونی شده اند که کمتر از بت پرستی نیست، تحجر و خرافه را آنچنان در بدنه جامعه رواج داده اند که دیگر جایی برای حق و حقیقت باقی نمانده است. تشبیه شخص و فرد با هر مقام و درجه با معصوم گناهی نابخشودنی است من ِ ناقص العقل هرچه فکر میکنم که چرا و به چه دلیل و با چه هدف بزرگی این کار انجام میشود به جایی نمیرسم، شاید حکومت و حاکمیت و در کل قدرت آنچنان عده ای را اسیر خود کرده که برای بودن در جایگاه خود حاضر به پرداختن و مطرح کردن این گونه اراجیف باشند.


اما جدای از این تشبیه ها نکته دیگری در این تیتر نهفته است که مطمعناً در انتخاب این تیتر تأثیر نداشته است، سفر مقام رهبری به قم جدای از تشبیه آن به واقعه غدیر خُم شاید بتوان به آخرین سفر پیامبر (ص) به مکه و بعد از آن فوت پیامبر (ص) نیز تشبیه کرد.



این مطلب از نویسنده است و مسئولیت آن را به عهده می گیرد
(استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است)
©® http: //green-democracy.blogspot.com
E-mail: green_democracy@yahoo.com
.........................................................a.r.s

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

قبله عالم در قـُم میکروب شناسی تدریس میکنند (رهبری درقـُم )


قبله عالم در قـُم میکروب شناسی تدریس میکنند

از سفر آیت اله خامنه ای به قُم گفتن چیزی جز تکرار اخبار نیست، قبله عالم بعضی ها به قم رفتند و با وجود حضور پُر شور و مردم قم و تغریباً خیلی دیگه از جاهای ایران که 100 درصد هم خودجوش بوده و تدارکاتی در بر نداشته و ساندیس هم ندادند سخنرانی کردند.

قبل از هر چیز به این نکته اشاره کنم که در زمان سخنرانی قبله عالم نکته ای که قبل از همه توجه مرا به خود جلب کرد این بود که چرا قبله عالم در عدای بعضی کلمات و مخصوصاً در بعضی ار حرف ها زبانشان میزد، و ترسیدم که مبادا سکته ای چیزی داشته باشند که متوجه این موضوع شدم که: آهان تا حالا این همه آدم توی قم از نزدیک ندیده بودِ . صدا و سیمای ایران در نخستین تصاویر سخنرانی قبله عالم فعلی برای چند بار تصاویری از قبله عالم احتمالی بعدی بعضی یعنی مصباح یزدی نیز پخش کرد که گویی در نزدیکی جایگاه بود، اما در میان این همه شخصیت جای خیلی ها خالی بود.


از همه این گفته ها که بگذریم میرسیم به تجلیل از تقلب در انتخاباتی که قبله عالم آن را رفراندومی خواند که مردم در آن جمهوری اسلامی را باز هم تأیید کردند و از این جور حرفها، بعد گفتن این نکته که دولت و مخصوصاً ریس جمهور خیلی باحاله، و در این جا بود که درس میکروب شناسی قبله عالم شروع شد، آیت الله خامنه در این سخنرانی جریان فتنه را مانند میکروبی برای جمهوری اسلامی خواند و ادامه داد که جمهوری اسلامی در برابر این میکروب و میکروب ها واکسینه شده است، و در ادامه از عاشورای سال گذشته گف و باز هم در بیان حماسه 9دی سال گذشته جملاتی بیان کرد، و در آخر از شوری آب قم حرف زد و اینکه دولت بازهم خیلی باحاله، در کل شورش را هم دیگه داشت کم کم در می آورد. نکته بسیار جالب این بخش از سخنان قبله عالم در اینجاست که او جریان اعتراضات سال گذشته را به میکروب تشبیه کرد کاری احمدی نژاد در 2 روز بعد از انتخابات انجام داد و مردم معترض را خش و خاشاک خواند، و این نهایت بی احترامی به مردم است حتی اگر کم و ناچیز باشند که البته اینگونه نیست.
آیت الله خامنه زمانی در قم قرار گرفت و جمعیتی را دید که این جمعیت در شهری جمع شده بودند که ایشان در آن بیشترین محبوبیت را داراست، جمعیتی که از مدتها قبل از آنها دعوت شده بود بیایند و از قبله عالم استقبال کنند، قبله عالم در حالی در قم حضور پیدا کرد که برای جمع کردن این همه انسان هیچ مانعی بر سر راه وجود نداشت، اما چرا این همه برنامه ریزی و برای پُر شور نشان دادن حضور مردم؟ این استقبال تنها و تنها 1 دلیل دارد و این دلیل نمایش قدرت قبله عالم در مقابل جامعه اجتهاد قُم بود، جامعه ای که این روزها یکی از نگرانی ها قبلعه عالم و دوست داران او شده است، نمایش قدرتی برای در مقایسه قرار دادن حضور مردم در تشیع پیکر مرحوم آیت الله منتظری (ره)، هرچند آقای خامنه ای و دوست دارانش این نکته را فراموش کرده اند که مردم در تشیع پیکر آیت الله منتظری کمتر از یک روز خود را به قم رساندند آنهم در تدابیر شدید وسنگ اندازی های حکومتی، این نکته را فراموش کرده اند که آن جمعیت که برای تشیع پیکر آیت اله منتظری به قم آمدند و در همین شهر در همین مکان که او سخنرانی کرد و در حرم حضرت معصومه (س) وقتی پیام تسلیت او خوانده شد آنچنان هووو کردند که یپام نیمه خوانده رها شد و فراموش کرده اند که در خیابانهای قم چگونه بر علیه این قبله عالم شعار داده میشد، هر چند با مقایسه تصاویر سفر قبله عالم به قم و تصاویر مراسم تشیع پیکر آیت الله منتظری به این نکته پی خواهیم برد که استقبال قبله عالم مانند گذشته در رسانه های دولتی و حکومتی بزرگ نمایی شده است.



اما نکته قابل توجه دیگر این است که کسی که مردمی او را مرید و آن فرد را مراد و امام خود میخوانند چه چیزی را برای این ارادت و امامت در نظر گرفته اند؟ آیا بیش از این است که عده ای چون مصباح یزدی آیت الله خامنه ای را به معصومین تشبیه میکنند و او را در مسند ولایت فقیه دلیل تمامی الطاف خداوند میداند و صبر و تدبیر او را در مثال و کلام چون مولای شعیان علی (ع) می دانند؟ پس چه شد منش و رفتار علی(ع) گونه که این مریدان در مدح مراد خود بیان میکنند؟! علی (ع) در کجای تاریخ امتی را به تجلیل از ولایتش به خفت و خاری خواست؟ و یا در ذره ای از بیت المال مسلمین را کواهی کرد؟ کجا عدلت را اجرا نکرد و کجا در قضاوت کوتاهی کرد؟ علی (ع) در کجای تاریخ مخلف خود با سیاه بازی و مظلوم نمایی خفه کرد و یا به آنها توهین میکرد؟ علی (ع) کی وکجای تاریخ نشان داده که به مسند حکومت دلبستگی داشته است؟ و...( این است ولایت علی (ع) گونه ای که عده ای در مدح قبله عالم خود میگویند!!!)



این مطلب از نویسنده است و مسئولیت آن را به عهده می گیرد
(استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است)
©® http: //green-democracy.blogspot.com
.........................................................a.r.s

۱۳۸۹ مهر ۲۷, سه‌شنبه

سفر قبله عالم به قم (میرود شاید کمی مطرح شود...)

سفر قبله عالم به قــُم
(میرود شاید کمی مطرح شود...)



چیکار میکنه این کارنوال بازی ها، احمدی نژاد در لبنان آنچنان ذوق زده شده بود که بهش پیشنهاد میکنم هر چند وقت یک بار سفری به لبنان داشته باشه و یکم روحیه بگیره، استقبال مردم لبنان از احمدی نژاد آنچنان در رسانه های دولتی ایران بزرگ نمایی شد که خود من هم داشت کم کم باورم میشد که احمدی نژاد اگر در وطن خودش کمی تا قسمتی شخصیت منفوری داشته باشه اما یک جای مثل لبنان محبوبیت هم داره، اما فراموش کرده بودم سفر سید محمد خاتمی در دوران ریاست جمهوری خود به لبنان رو که اون استقبال هم بی نظیر بود، و در کل هرکسی یک سری به لبنان بزنه استقبال خوبی ازش میشه.


اما قبله عالم در قُم ...


سفر آیت الله خامنه ای به قُم از همان روزهایی شروع زمزمه سفر او در رسانه های مجازی کمی بو دار بود، این بو با نزدیک تر شدن و ظهور علائم استقبال از ایشان در قم کم کم زیاد تر هم شد و آنچنان بوی پیدا کرد که همه افکار را به خود جلب کرده است.

چند سوال وجود دارد:
1- تا بحال کدام سفر آیت الله خامنه به استان و یا شهری بوده است که از یک ماه قبل خبرش منتشر شود و چرا یک ماه زودتر منتشر شد؟
2- هدف از این سفر در این زمان خاص چیست؟
3- و آیا در سفر های قبلی ایشان به قم چنین تدارکاتی برای استقبال از او شده بود که در این سفر شده است؟
4- و نتیجه این سفر چه خواهد بود و سوغات قبله عالم بعضی ها از قم چیست؟

خبر سفر قبله عالم بعضی ها به قُم قبل از مهر ماه زمزمه می شد و تنها دلیل این زمزمه ها سنجش میزان استقبال و وسعت اهمیت آن در افکار عمومی بود، کاری که پیش از این در هیچ یک از سفر های قبله عالم بعضی ها انجام نشده بود، و مهمتر از همه فرصتی برای راضی کردن بعضی از علماء که درزمان ورود فبله عالم بعضی ها به قُم در قُم حضور داشته باشند و آبرویی بخرند. تهیه و تجهیز این همه استقبال کننده که پیش بینی آن در قم دور از ذهن نیست و پوشش خبری و رسانه ای این سفر خبر از واقعه ای میدهد که شاید برای بعضی خوشایند نباشد.



قم شهری مذهبی و در کل مذهبی علمی است، با وجود بارگاه مطهر حضرت معصومه (س) در این شهر میتوان قُم را یکی از قطب های مهم علم شعیه نام برد، شهری که مردان بزرگی به خود دیده و همیشه شاهد جرقه های مهم در عرصه های سیاسی و دینی بوده است، جرقه های مانند انقلاب اسلامی و یا سرکوب هایی مانند حمله و حتک حرمت بزرگانی جون آیت الله شریعت مداری در اوایل انقلاب و مهمتر از همه حتک حرمت فقیه عالی قدر مرحوم آیت الله منتظری، بی شک جمهوری که اسلام آن را به یدک بکشد حکومت و حاکمیتش جایی بیشتر از همه جا نفوذ و خریدار دارد که از نظر اجتماعی اسلامی باشد و قم بخاطر وجود طلاب حوزه های علمیه در قم این خصوصیت را دارا میباشد، و دور از ذهن نیست که بتوان استقبال از قبله عالم بعضی ها را در قُم باشکوه پیشبینی کرد.

اما سفر به قُم با این همه پوشش خبری در سطح جامعه که کم سابقه هم بوده است دلایل خاص خود را دارد، عده ای بر این باور بودند که آیت الله خامنه ای به قُم میرود تا برای درجه اجتهاد فرزند خود مجتبی از علماء تأییدیه بگیر که این باور در نظر شاید قوی باشد اما در اصل ظعیف که هیچ غیر ممکن است، هدف از سفر به قُم مصداق این جمله است ( گیرم که آب رفته به جوی آید، با آبروی رفته چه میکنی؟ ) قبله عالم بعضی ها با این همه سر و صدا به قم میرود که خودی نشان بدهد و علماء و فضلای مطرح که اکثراً این روزها با کنایه به او هشدار میدادند را به دست بوس بیاورد و آنچنان نمایش قدرتی از خود نشان بدهد که حرف و حدیثی در کمال قدرت و عزت او در مسند رهبری باقی نماند. اما هستند مریدان قبله علم در شهر قُم چون آیت لله نوری همدانی و یا مصباح یزی که این روزها منتظر ورود او به قم هستند، ارادتی که تا به آنجا پیش رفته است که در استانه ورود قبله عالم بعضی ها به قُم کسی چون مصباح یزدی صبر و تدبیر آقای خامنه ای را کمتر از معصومین نداسته و یا درجایی دیگر اینچنین میگوید که تمام عظمت آفرینش خدا در مقابل ولایت فقیه صفر است، قبله عالم بعضی ها در حای به قُم میرود که شاید کمتر کسی در این شهر منتظر او نباشد.


اما من نویسنده این وبلاگ در سفر قبله عالم به قُم تنها به دنبال یک حرکت او هستم، آیت الله خامنه در قُم با قوّت فراوان برای زیارت به حرم حضرت معصومه (س) خواهد رفت، و بی شک برای خواندن فاتحه ای بر سر مزار مرحوم آیت الله بهجت نیز خواهد رفت، اما آیا خامنه ای برای خواندن فاتحه بر سر مزار آیت الله منتظری هم خواهد رفت؟ و برای من جالب تر از همه این است که برای رسیدن به مزار آیت الله بهجت راهی جر عبور از کنار مزار آیت الله منتظری وجود ندارد.




این مطلب از نویسنده است و مسئولیت آن را به عهده می گیرد
(استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است)
©® http: //green-democracy.blogspot.com
E-mail: green_democracy@yahoo.com
.........................................................a.r.s

۱۳۸۹ مهر ۲۱, چهارشنبه

توی دِه راهم ندادند، سراغ کد خدا رو گرفتم، اما فایده نداشت منم رفتم لبنان (از زبان محمود)

توی دِه راهم ندادند، سراغ کد خدا رو گرفتم، اما فایده نداشت منم رفتم لبنان (از زبان محمود)
سیرک احمدی نژاد این بار در لبنان

سلام

بازار سفر و سفر کرده این روزها بسیار داغ است، یکی میرود لبنان یکی هم امروز میگوید میرم نه ببخشید میریم قم فردایش میگویید نمیریم قم، خلاصه ملت رو مچل خودشون کردند این جماعت.

محمود احمدی نژاد به لبنان سفر کرد، حالا این سفر دیپلماتیک هست یا تفریحی خدا میدونه، هر چند دیپلماتیک برای احمدی نژاد یک جور تفریح محسوب میشه، ذوقی که ایشون از استقبال و خبرنگار و جمعیت و مخصوصاً صندلی خالی میکنه تقریباً چیزی شبیه ذوق کردن یک الاغ در هنگام خوردن کیک خامه ای است، احمدی نژاد بعد از پنج سال و خورده ای به زور ریاست جمهوری کردِ انگار کمی میخواد به خودش استراحت بده و رفته یکم لبنان یک حال و هوایی عوض کنه و حالی هم بکنه و صفایی و دیگه دیگه، هرچی باشه اونجا براش سنگ تموم رو میگزارن، باید بگزارن، یعنی اگه نگزارن خدایی ظلم کردن بهش، هرچند با این غربتی بازی ها که من در مراسم استقبال ایشون دیدم حتماً براش سنگ تموم میگزارن.

استقبال از احمدی نژاد بسیار حساب شده و جالب بود، قبل از هر چیزی بگم که در چند روز گذشته در ایران ساندیس کم یاب شده بود، حالا این موضوع ساندیس چه ربطی به سفر احمدی نژاد داره من نمیدونم، اما یک ربطی باید داشته باشه دیگه. صحنه ورود احمدی نژاد در فرودگاه چیزی شبیه صحنه ورود آیت الله خمینی در 12 بهمن 1357 بود، فقط یک سرود مثل خمینی ای امام کم داشت، بعد ماچ و لب بود که تبادل شد و بعد جلف بازی و الاغ سواری در خیابان های لبنان، اینم بگم که اونی که تا دیروز وانت سوار میشد و با قیافه مظلوم از پشت وانت برای مردم دست تکان میداد در لبنان سوار یک ماشین شده بود که من هر کاری کردم مدلش رو یک جورایی تو اینترنت پیدا کنم نتونستم، البته رئیس جمهور ضد آمریکایی سوار بر ماشین آمریکایی شده بودند، حالا میگیم ماشین کار میزبان بوده و براش عزت و احترام گذاشتن، اما آخه یکی نیست به این محمود بگه آخه کی دیده یکی سرش رو از پنجره ماشینی با این تیپ و قیمت و پرستیژ بیرون بکنه تازه نیشش هم تا بنا گوشش باز باشه و بدتر از همه اینها دست تکون بده، یعنی این محمود توی ایران آدم ندیده بود که رفت اونجا داشت ذوق مرگ میشد؟! حالا من موندم این همه بنر و تابلو کجا بوده تو لبنان که همه جا رو باهاش پر کرده بودن؟ یعنی این لبنانی ها تا حالا دیکتاتور ندیدن اونم از نوع کوتوله؟ اما انگار احمدی نژاد با سیرک کامل خود به لبنان رفته و انگار تلافی سفر چند وقت پبشش به نیویورک رو داره در میاره.
اما یک پیشنها: اقا اگه این لبنانی ها اینقدر به این احمدی نژاد ارادت دارند و دوستش دارند و خاطرخواه این آقا شدن چرا بهش پیشنهاد نمیکنن که بره اونجا رئیس جمهور بشه یا یک پست مهم بهش بدن، جداً ایران رو که خوب ...توش، حتماً میتونه لبنانم ...توش، حتماً میتونه. (توضیح نویسنده: بخدا من بی ادب نیستم اما نقطه چین گذاشتم که خودتون نقطه چین ها رو هر جور که دوست داشتید پُر کنید)

اما تمام این سوال ها جوا داره، تمام این استقبال کردن ها و سنگ تمام گذاشتن ها دلیل داره، هرچی باشه لبنان برای ایران لبنان ِ، یک جورایی مستعمره ایران و بهتر بخوایم توصیف کنیم سوراخ موش بعضی هاست که اگه تقی به توقی خورد دیگه لازم نباشه که دنبال سوراخ موش برای فرار پیدا کنن، هرچند آقایان و آقازاده ها از این سوراخ موش ها زیاد دارند.





اما احمدی نژاد در لبنان چه کاری خواهد کرد، یعنی رفته که یک جورایی روند صلح با اسرائیل رو بر هم بزنه، یا رفته بر عکس همیشه که سنگ رو می انداخت داخل چاه (دیوانه) به طرف نتان یاهو پرتاب کنه؟!



این مطلب از نویسنده است و مسئولیت آن را به عهده می گیرد
(استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است)
©® http: //green-democracy.blogspot.com
.........................................................a.r.s

۱۳۸۹ مهر ۱, پنجشنبه

اول مهر زادروز مردان بزرگ و آزاد... ( تولد آیت الله منتظری )


اول مهر زادروز مردان بزرگ و آزاد...






سلام


امروز اول مهر 1389 هجری شمسی یعنی دقیقاً 466 روز پس از کودتای انتخابات ریاست جمهوری1388 . توی اینترنت و مخصوصاً شبکه های اجنماعی هرجا که سر میزدم همه تولد محمدرضا شجریان استاد آواز ایران را تبریک میگفتند، اما کمتر دیدم یا بهتر بگم من ندیدم کسی امروز تولد بزرگ مردی رو تبریک بگه که آزاد و سر بلند زندگی کرد و همیشه یاد و خاطره ای زنده و جاودان از خودش باقی گذاشت، امروز اول مهر تولد مرحوم آیت الله العظمی حسینعلی منتظری نیز هست.





چند روز پیش برای چند روزی قم بودم، رفتم سری اطراف منزل آیت الله منتظری زدم، خیلی سوتوکور بود، دلگیر تر از همیشه مسیر بیت آیت الله منتظری تا حرم رو پیاده اومدم، توی راه به یاد روز تشیع پیکر آیت الله منتظری افتادم و صحنه ها رو جلوی چشمم مجسم میکردم، به حرم که رسیدم به طرف ظریح حضرت معصومه حرکت کردم، با خودم گفتی زیارتی میکنم و بعد فاتحه ای برای آقا و دیگران میخونم میرم، نزدیک ظریح میشدم که یک چیزی منو سر جای خودم میخ کوب کرد، آروم به کناری رفتم و فقط تماشا کردم، زن و مردی رو دیدم که با 3 فرزند خودشون کنار سنگ مزار آیت الله منتظری نشسته بودن، بچه ها میشه گفت از 12 -13 سال بود تا 7 یا 6 و یکی از این بچه ها هم دختر بچه شیرینی بود که کنار مادرش زانو زده بود و در حالی که پدر و مادرش در حال تلاوت قران بودند گل زُرهایی که در دست داشت رو بر روی پارچه سیاهی که بر روی ستگ مزار آیت الله منتظری بود پرپر میکرد، با دیدن این صحنه با خودم باز این بیت شعر رو زمزمه کردم ( نام نیکی گر بماند ز آدمی / به ز او ماند سرای زرنگار ).




این مطلب از نویسنده است و مسئولیت آن را به عهده می گیرد
(استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع بلا مانع است)
©® http: //green-democracy.blogspot.com
E-mail: green_democracy@yahoo.com
.........................................................a.r.s